همان شبی که برقِ نگاهت، چشمانِ مرا هم روشن کرد. آسمانی بود در چشمانت:

شب و ماه و ستاره

و چه زیبا می‌خندیدی

نمیدانم چه شد، ولی لحظه‌ای ترسیدم

ترسیدم از حسی که کودکانه و پاک شکوفه می‌زد در قلبم.

نمیدانم چه شد، اما برق چشمانت زمان و مکان را از من گرفت.

حتی خود را در کنار تو از یاد بردم.

و تو اما، چه زیبا می‌خندیدی!

و من چقدر می‌دانستم که نمی‌ماند.

چقدر می‌دانستم که این لحظه ابدی نیست.

بی‌دلیل نیست که می‌گویند از هرچه بترسی سرت می‌آید.

سر من هم آمد.

کاش آن لحظه کمی، کمی طولانی‌تر بود...