《 نقطهی آغاز من》
25 مرداد 04:21 · · خواندن 1 دقیقه
بهیاد میآورم؛ به یاد میآورم غروبهایی را که با بیرحمی از قبرستان رویایمان گذشتند؛ رویاهایی که بیجانتر از همیشه، تنها نگاه کردند و این سکوتی مظلوم مرا هراسانده که از فرط آن، چه چیزی برخواهد خاست؟ هجوم بیوقفهی افکار، قلم را گیج میکند و این شبها، این شبهای لعنتی، گویی هذیانوار حقایقی زهرآگین را به زور در حلقومت میچپانند.
مغزم سعی در خفهکردن فریاد بیوقفه قلبی را دارد که سالها ساکت مانده و امشب، انگار امشب نمیتواند خود را مهار کند.
کنون من میمانم و قلمی خاکخورده و صدایی نشنیده و گوشهایی انباشته. من میمانم و عشقی سرکوبشده، عشقی دفنشده زیر خروارها روحی بزدل.
آیا میتوانم خود را ببخشم؟ آیا میتوانم کسی را ببخشم که تمام زندگیش برای خودش نبود؟
و اما نقطهی آغاز من اینجاست. در این مکان، در این لحظه، در اعماق تاریکی. اینجاست نقطهٔ آغاز من! جایی که عقل و جنون در درون پیکار میکنند و تنم این درد را با پوست و استخون میکشد. و من میمانم با قلبی که ققنوسوار میتپد هنوز، زیر تلی از خاکستر.
#دل_نوشت🖤