به‌یاد می‌آورم؛ به یاد می‌آورم غروب‌هایی را که با بی‌رحمی از قبرستان رویایمان گذشتند؛ رویاهایی که بی‌جان‌تر از همیشه، تنها نگاه کردند و این سکوتی مظلوم مرا هراسانده که از فرط آن، چه چیزی برخواهد خاست؟ هجوم بی‌وقفه‌ی افکار، قلم را گیج می‌کند و این شب‌ها، این شب‌های لعنتی، گویی هذیان‌وار حقایقی زهرآگین را به زور در حلقومت می‌چپانند.

 مغزم سعی در خفه‌کردن فریاد بی‌وقفه قلبی را دارد که سال‌ها ساکت مانده و امشب، انگار امشب نمی‌تواند خود را مهار کند.

 کنون من می‌مانم و قلمی خاک‌خورده و صدایی نشنیده و گوش‌هایی انباشته. من می‌مانم و عشقی سرکوب‌شده، عشقی دفن‌شده زیر خروارها روحی بزدل.

 آیا می‌توانم خود را ببخشم؟ آیا می‌توانم کسی را ببخشم که تمام زندگیش برای خودش نبود؟

 و اما نقطه‌ی آغاز من اینجاست. در این مکان، در این لحظه، در اعماق تاریکی. اینجاست نقطهٔ آغاز من! جایی که عقل و جنون در درون پیکار می‌کنند و تنم این درد را با پوست و استخون می‌کشد. و من می‌مانم با قلبی که ققنوس‌وار می‌تپد هنوز، زیر تلی از خاکستر.

 

#دل_نوشت🖤