منِ من(:

و این منم زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد.

همان شبی که برقِ نگاهت، چشمانِ مرا هم روشن کرد. آسمانی بود در چشمانت:

شب و ماه و ستاره

و چه زیبا می‌خندیدی

نمیدانم چه شد، ولی لحظه‌ای ترسیدم

ترسیدم از حسی که کودکانه و پاک شکوفه می‌زد در قلبم.

نمیدانم چه شد، اما برق چشمانت زمان و مکان را از من گرفت.

حتی خود را در کنار تو از یاد بردم.

و تو اما، چه زیبا می‌خندیدی!

و من چقدر می‌دانستم که نمی‌ماند.

چقدر می‌دانستم که این لحظه ابدی نیست.

بی‌دلیل نیست که می‌گویند از هرچه بترسی سرت می‌آید.

سر من هم آمد.

کاش آن لحظه کمی، کمی طولانی‌تر بود...

《 نقطه‌ی آغاز من》

رها رها 25 مرداد 04:21 · رها ·

 

 به‌یاد می‌آورم؛ به یاد می‌آورم غروب‌هایی را که با بی‌رحمی از قبرستان رویایمان گذشتند؛ رویاهایی که بی‌جان‌تر از همیشه، تنها نگاه کردند و این سکوتی مظلوم مرا هراسانده که از فرط آن، چه چیزی برخواهد خاست؟ هجوم بی‌وقفه‌ی افکار، قلم را گیج می‌کند و این شب‌ها، این شب‌های لعنتی، گویی هذیان‌وار حقایقی زهرآگین را به زور در حلقومت می‌چپانند.

 مغزم سعی در خفه‌کردن فریاد بی‌وقفه قلبی را دارد که سال‌ها ساکت مانده و امشب، انگار امشب نمی‌تواند خود را مهار کند.

 کنون من می‌مانم و قلمی خاک‌خورده و صدایی نشنیده و گوش‌هایی انباشته. من می‌مانم و عشقی سرکوب‌شده، عشقی دفن‌شده زیر خروارها روحی بزدل.

 آیا می‌توانم خود را ببخشم؟ آیا می‌توانم کسی را ببخشم که تمام زندگیش برای خودش نبود؟

 و اما نقطه‌ی آغاز من اینجاست. در این مکان، در این لحظه، در اعماق تاریکی. اینجاست نقطهٔ آغاز من! جایی که عقل و جنون در درون پیکار می‌کنند و تنم این درد را با پوست و استخون می‌کشد. و من می‌مانم با قلبی که ققنوس‌وار می‌تپد هنوز، زیر تلی از خاکستر.

 

#دل_نوشت🖤